

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۴۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۸
چشم تو ناز میکند ناز جهان تو را رسد
حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد
چشم تو ناز میکند لعل تو داد میدهد
کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد
چشم کشید خنجری لعل نمود شکری
بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد
سلطنتست و سروری خوبی و بنده پروری
و آنچ بگفت ناید آن کز تو به جان عطا رسد
نطق عطاردانهام مستی بیکرانهام
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این غزل به زیبایی و جذبهٔ چشمان محبوب اشاره دارد که ناز و جذابیت او قدرتی فراتر از جهان دارد. شاعر به بیان احساساتی از عشق و محبت میپردازد و بر تأثیر شگرف محبوب بر زندگی و روح انسان تأکید میکند. همچنین، وجود محبوب در عالم و صفات او همچون سروری و برتری، به نوعی عبادت و سجود دیگران را به همراه دارد. شاعر با تأکید بر این موضوع، به تحولی روحانی و ملاقات با حقیقت میرسد که در نهایت به اوج عشق و مسخ خود میانجامد. در پایان، خاطرنشان میکند که هنوز هم نمیتواند به تمامی راز عشق دست یابد، اما هر بار که دربارهٔ محبوب حرفی میزند، شیرینی آن احساس در دلش میماند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
