

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۶
دل من چون صدف باشد، خیال دوست دُر باشد
کنون من هم نمیگنجم، کز او این خانه پر باشد
ز شیرینی حدیثش شب، شکافیدهست جان را لب
عجب دارم که میگوید؟ حدیث حق مر باشد
غذاها از برون آید، غذای عاشق از باطن
برآرد از خود و خاید، که عاشق چون شتر باشد
سبکرو همچو پریان شو، ز جسم خویش عریان شو
مسلّم نیست عریانی، مر آن کس را که عُر باشد
صلاح الدین به صید آمد همه شیران بود صیدش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای دل و عشق میپردازد. دل او به شکل صدفی است که تنها خیال محبوبش در آن جا دارد و احساس میکند که تحت تأثیر این عشق، دیگر در این دنیا جا نمیشود. همچنین، او به تأثیر عمیق کلام محبوب اشاره میکند که جانش را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. شاعر به عاشق بودن اشاره میکند و آن را به سادگی و آزادگی در عریانی از جسم و ماده تشبیه میکند. در انتها، به نماد شخصیت صلاحالدین پرداخته میشود که در دنیای عشق، به شکار شیران رفته است و تنها کسی را مختص خود میداند که از دو جهان آزاد است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
