

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۵۷۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۸
مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد
مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد
به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان
که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد
اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم
وگر من دست خود خستم همو درمان من باشد
چه زَهره دارد اندیشه که گِرد شهر من گردد
که قصد مُلک من دارد چو او خاقان من باشد
نبیند روی من زردی به اقبال لب لعلش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به پیمان با شادی و معشوق میپردازد و ابراز میکند که شادی و محبت او همواره با اوست. او به مقام و قدرت معشوق اشاره میکند و میگوید که تا زمانی که معشوق به او توجه دارد، او سلطان قلبش خواهد بود. با تصویرسازیهای مختلف، شاعر نشان میدهد که او به عشق و وصال جاودانی دست یافته و هیچ چیز دیگری را نمیتواند جایگزین کند. همچنین، او به وحدت وجود و پیوند عمیق میان خود و معشوق اشاره میکند و عشق را بر همه چیز مقدم میداند. در پایان، شاعر با ذکر نام شمس تبریزی به زبان و سخن اشاره میکند و تأکید میکند که عشق و معرفت اوست که سخنگفتن را معنیدار میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
