

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۱۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴
آن بنده آواره بازآمد و بازآمد
چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان
در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد
ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر
بر بنده نیاز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازیده شد روشنی دیده
کان را که گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وی گر فرق کنم از می
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر با بیان عشق و وابستگی شدید به معشوق، از بازگشت خود به سوی او سخن میگوید. او شمعی گدازیده است که در حضور معشوق به سوز و گداز میافتد و به نیاز خود اشاره میکند. شاعر از تبدیل خود به محرم رازهای معشوق حرف میزند و بر اهمیت ارتباط با او تأکید میکند. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگی و خوشبختیاش در وجود معشوق است و بدون او گم شده و در جستجوی معنا و هدایت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
