

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۶۳۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۳
شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد
وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد
مستی سرم آمد نور نظرم آمد
چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شکنم آمد
وان یوسف سیمین بر ناگه به برم آمد
امروز به از دینه ای مونس دیرینه
دی مست بدان بودم کز وی خبرم آمد
آن کس که همیجستم دی من به چراغ او را
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به ورود و ظهور یک وجود باستانی و عشق که به تمثیل شمس و قمر تعبیر شده، اشاره دارد. او از حالاتی همچون مستی، بینایی تازه و احساساتی شگرف سخن میگوید که به واسطهٔ این عشق و معشوق به سرش آمده است. شاعر احساس میکند که تمام آرزوها و سعادتها به خاطر این وصال به دست آمده و از مرگ و دشواریها نمیهراسد، چرا که عشق به او حیات و شادابی بخشیده است. در نهایت، او به پرواز و آزادی دست مییابد و به جهان جدیدی که فراتر از آنچه میشناخته، پا میگذارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
