

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳۱
پیش از آن کاندر جهان باغ و می و انگور بود
از شراب لایزالی جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان اناالحق میزدیم
پیش از آن کاین دار و گیر و نکته منصور بود
پیش از آن کاین نفس کل در آب و گل معمار شد
در خرابات حقایق عیش ما معمور بود
جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب
از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود
ساقیا این معجبان آب و گل را مست کن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی معنای واقعی زندگی و حقیقت میپردازد و یادآوری میکند که پیش از ورود به جهان مادی و عوالم ظاهری، در باغی که پر از شراب و انگور بود، روح او مست و سرمست بوده است. او به بغداد اشاره میکند که در آنجا به بیان حقیقت "انا الحق" پرداخته، جایی که عیش و زندگی واقعی در خرابات حقایق جاری بوده است. شاعر به ساقی میگوید که او را از غفلت و محدودیتهای دنیوی رها کند تا بتواند به حقیقت و گنجهای پنهان دست یابد. در پایان، اشارهای به شمسالدین تبریزی دارد و از دوران پیش از شهرت او سخن میگوید، یادآور این که چگونه وجود شمس بر روح و جان او تأثیر گذاشته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
