

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۷۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۹
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد
همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقات دوایی سازی
خستهای را که دل و دیده به دست تو سپرد
نه به یک بار نشاید در احسان بستن
صافی ار میندهی کم ز یکی جرعه درد
همه انواع خوشی حق به یکی حجره نهاد
هیچ کس بیتو در آن حجره ره راست نبرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از خواب و بیداری میگوید و حال دلش را به تصویر میکشد. در شب، همه خوابیدهاند اما او با قلبی دردمند و چشمهایی بیدار، از فراق معشوقش رنج میبرد. او از معشوق خواسته است که اگر بتواند با دیدار خود به درد و خستگیاش خاتمه دهد. شاعر به یاد میآورد که چگونه خوشیها در عشق جمع آمده و بیمعشوق هیچکس به راستی راهی نخواهد یافت. او بر عشق و دلتنگی تاکید میکند و از اشکها و نگرانیهای خود در این مسیر میگوید. در نهایت، او عشق را چنان میبیند که باعث حیات و جوانیاش میشود و بدون آن، جهان سرد و بیروح میگردد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
