

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۷۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۸
آه کان طوطی دل بیشکرستان چه کند
آه کان بلبل جان بیگل و بستان چه کند
آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسید
چو گه عرض بود بر سر میزان چه کند
آنک بحر تو چو خاشاک به یک سوش افکند
چو بجویند از او گوهر ایمان چه کند
نقش گرمابه ز گرمابه چه لذت یابد
در تماشاگه جان صورت بیجان چه کند
با بد و نیک بد و نیک مرا کاری نیست
دل تشنه لب من در شب هجران چه کند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و وضعیت دلهای غمزده و عاشقانی میپردازد که از معشوق خود دورند. او به تصویر کشیدن انواع بیکسیها و آرزوهای ناکام میپردازد و در مرثیهای از بایدها و نمیتوانها سخن میگوید. دلهایی که تشنه وصالاند و در انتظار عشق، به زندگی بیمعنا و سرد اشاره میکند. در نهایت، وجود شمس تبریز را به مثابه صبحی شکرریز معرفی میکند که عاشق در غیاب او، حس گمشدگی و ناامیدی دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
