

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ما
صد جان برافشانم بر او گویم هنیئا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بیچون شوم
صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
از مه ستاره میبری تو پاره پاره میبری
گه شیرخواره میبری گه میکشانی دایه را
دارم دلی همچون جهان تا میکشد کوه گران
من کُه کشم کَه کی کشم زین کاهدان واخر مرا
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تمجید از یگانگی و زیبایی معشوق میپردازد و بیانگر شوق و اشتیاق شاعر برای وصال اوست. شاعر از حسرت و تمایل به رقصیدن در فضایی ناب و بالا صحبت میکند و از درد فراق و بیقراریاش میگوید. همچنین، او به زندگی و مرگ و چرخه طبیعی اشاره دارد و تأکید میکند که عشق و حیاتش همواره به عشق معشوق وابسته است. سرانجام، شاعر از طرح مسائل عمیق انسانی و روحیاش، فراتر از شنیدهها و گفتهها، سخن میگوید و از سادگی و بیسر و سامانی زندگی مینالد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
