

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۷
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد گروهی میپردازد که به دنبال منافع خود از او استقبال کردهاند. آنها با نیت حسد و ستیز به جلو آمده و در ظاهر به او نزدیک میشوند، اما در واقعیت دلهای پراز کینهای دارند. شاعر آرزو میکند که بیداری حقیقی نصیب این افراد شود، زیرا آنها به خاطر طلا و نقره در پی او آمدهاند. با وجود اینکه این جماعت به ظاهر با یکدیگر همسو هستند، در باطن دچار حسد و بیماریهای روحیاند. در پایان به اهل دل هشدار میدهد که دنیا پر از نیرنگ است و بهتر است به حقیقت و محبت واقعی بپردازند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
