

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹
یک پند ز من بشنو خواهی نشوی رسوا
من خمرهی افیونم زنهار سرم مگشا
آتش به من اندرزن ، آتش چه زند با من ؟
کاندر فلک افکندم صد آتش و صد غوغا
گر چرخ همه سر شد ور خاک همه پا شد
نی سر بهلم آن را نی پا بهلم این را
یا صافیه الخمر فی آنیه المولی
اسکر نفرا لدا و السکر بنا اولی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به بیان حالتی از مرگ و زندگی میپردازد و هشدار میدهد که از افراط و ناپایداری بپرهیزند. او خود را به عنوان یک خمرهی افیون معرفی کرده و از دیگران میخواهد مراقب باشند که به دردسر نیفتند. همچنین اشاره میکند که هر چه آتش درونش زده شود، تأثیری بر او نخواهد داشت، زیرا او با کشمکشهای آسمان درگیر است. در نهایت، او به نوعی از سکرات و مستی اشاره میکند که در آن باطن آشکار میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
