

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۹
ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد
که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد
که عشق شیر سیاهست تشنه و خون خوار
به غیر خون دل عاشقان همینچرد
به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد
چو درفتادی از آن پس ز دور مینگرد
امیر دست درازست و شحنه بیباک
شکنجه میکند و بیگناه میفشرد
هر آنک در کفش آید چو ابر میگرید
هر آنک دور شد از وی چو برف میفسرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: عشق در این غزل به عنوان نیرویی قدرتمند و ویرانگر معرفی میشود که خواب و آرامش را از عاشق میرباید و او را به ستیز با خود وامیدارد. عشق تشنه و خطرناک است و تنها با خون دل عاشقان سیراب میشود. در این راه، انسانها دچار رنج و شکنجه میشوند و گریه و سوگواری به سراغشان میآید. برای فرار از دام عشق، هیچ خردمندی نمیتواند به خوبی و عقل خود توکل کند، چرا که عشق چنان فریبنده است که حتی عاقلترینها را نیز به خود جذب میکند. شاعر به این موضوع میپردازد که چگونه عشق میتواند حتی بهترین و زیباترین چیزها را به خطر بیندازد و انسان را در منجلاب خودش غرق کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
