

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲
چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
که را قرار بود جان که را قرار بود
شکارگاه بخندد چو شه شکار رود
ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود
هزار ساغر مینشکند خمار مرا
دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود
گهی که خاک شوم خاک ذره ذره شود
نه ذره ذره من عاشق نگار بود
ز هر غبار که آوازهای و هو شنوی
بدانک ذره من اندر آن غبار بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به عشق و هوس و حالوهوای عاشقانه میپردازد. او به شوق بوسه و نزدیکی میاندیشد، در حالی که میداند که جان عاشق ناآرام است. تصویر شکار و شکارچی به وضعیت خود عاشق و دلش که در جستجوی محبوبش است، تجسم میشود. شاعر به هر ذرهای که در غبار وجود دارد، اشاره میکند و میگوید که دلش در آن غبار پنهان است. او در مییابد که صبر در این دنیا بسیار دشوار است و از خود میپرسد که اگر از غم و اندیشه خود رها نشود، چه چیزی به دست خواهد آورد. در نهایت، بر اهمیت برقراری ارتباط با محبوب تأکید میکند و ضرورت دوری از افکار بیفایده را یادآور میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
