

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۵۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۸
کدام لب که از او بوی جان نمیآید
کدام دل که در او آن نشان نمیآید
مثال اشتر هر ذرهای چه میخاید
اگر نواله از آن شهره خوان نمیآید
سگان طمع چپ و راست از چه میپویند
چو بوی قلیه از آن دیگدان نمیآید
چراست پنجه شیران چو برگ گل لرزان
اگر ز غیب به دلها سنان نمیآید
هزار بره و گرگ از چه روی هم علفند
به جان چو هیبت و بانگ شبان نمیآید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به تفکر دربارهٔ عشق و حقیقت وجود پرداخته و بیان میکند که چطور نشانههای عشق و زندگی حقیقی در دنیای ظاهری گم شدهاند. شاعر اشاره میکند که اگر در دل و جان کسی عطر زندگی وجود ندارد، در واقع به حقیقتی از عشق و وجود دست نیافته است. او به تضادهای زندگی اشاره دارد، از جمله دردی که از سرکشی و طمع سگان نشأت میگیرد و نیاز به درک عمیقتری از معانی دارد. در نهایت، شعر به تلاش برای درک و شناخت آنچه در یک دنیای متظاهر و بیمعنا پنهان مانده، دعوت میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
