

مثنوی معنوی
بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱۱ - قصهٔ اعرابی درویش و ماجرای زن با او به سبب قلت و درویشی
یک شب اعرابیزنی مر شوی را
گفت و از حد برد گفت و گوی را
کین همه فقر و جفا ما میکشیم
جمله عالم در خوشی ما ناخوشیم
نانمان نه، نانخورشمان درد و رشک
کوزهمان نه، آبمان از دیده اشک
جامهٔ ما، روز تاب آفتاب
شب، نهالین و لحاف از ماهتاب
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این داستان، اعرابی درویش به وضیعت فقر و ناچاری خود و همسرش میپردازد. او احساس میکند که زندگی آنها پر از رنج و اندوه است و حتی تنگناهای معیشتی را به زبان میآورد. اعرابی از وضعیت جامعه و فقدان احترام و جایگاه اجتماعی درویشان شاکی است و به تضاد میان آرزوها و واقعیتهای تلخ زندگی اشاره میکند. او همچنین از ترس بیاحترامی و تحقیر به درویشان صحبت میکند و به این نکته میپردازد که در جنگ فقر، بر خلاف غنای دیگران، آنها به نوعی از لحاظ روحی و جسمی زخمی شدهاند. این قصه به طور کلی نشاندهندهٔ درد و رنج اعرابی است که به دلیل فقر و بیپناهی مورد تحقیر قرار گرفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
