

مثنوی معنوی
بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۸ - رسیدن آن عاشق به معشوق خویش چون دست از جان خود بشست
همچو گویی سجده کن بر رو و سر
جانب آن صدر شد با چشم تر
جمله خلقان منتظر سر در هوا
کش بسوزد یا برآویزد ورا
این زمان این احمق یک لخت را
آن نماید که زمان بدبخت را
همچو پروانه شرر را نور دید
احمقانه در فتاد از جان برید
لیک شمع عشق چون آن شمع نیست
روشن اندر روشن اندر روشنیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهی عاشقی است که برای رسیدن به معشوق خود، از جانش میگذرد. شاعر به توصیف حال و هوای عاشق میپردازد و او را به پروانهای تشبیه میکند که با شوق به نور میپیوندد. در این مسیر، عاشق همچون شمعی با عشق میسوزد و در درخشش معشوق غرق میشود. این عشق نه تنها عمیق و روشن است بلکه حقیقت آن فراتر از آتش و شوقهای سطحی دیگر است. در نهایت، این عشق او را به نقطهای میرساند که همگان منتظر نتیجهاش هستند و او به مقام و منزلت خاصی دست مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
