

مثنوی معنوی
بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۸۸ - بازگشتن به قصهٔ دقوقی
آن دقوقی رحمة الله علیه
گفت سافرت مدی فی خافقیه
سال و مه رفتم سفر از عشق ماه
بیخبر از راه حیران در اله
پا برهنه میروی بر خار و سنگ
گفت من حیرانم و بی خویش و دنگ
تو مبین این پایها را بر زمین
زانک بر دل میرود عاشق یقین
از ره و منزل ز کوتاه و دراز
دل چه داند کوست مست دلنواز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر به سفر دقوقی اشاره دارد که در جستجوی عشق و حقیقت است. او در مسیر خود حیران و بیخبر از مقصد، پا برهنه بر سنگها و خارها میرود و میگوید که دل عاشق تنها به احساسات خود توجه دارد و نه به مسیر سفر. دقوقی تأکید میکند که سفر حقیقی از نطفه تا عقل است و این سیر روحانی از محدودیتهای جسمی آزاد است. او همچنین در جستجوی انوار الهی و حقیقتی درون بشر است و به ساحلی میرسد که نشان از شب و روز دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
