

مثنوی معنوی
بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیست
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیست
سایلی آمد به سوی خانهای
خشک نانه خواست یا تر نانهای
گفت صاحبخانه « نان اینجا کجاست ؟
خیرهای ؟ کی این دکان نانباست ؟»
گفت « باری اندکی پیهم بیاب »
گفت « آخر نیست دکان قصاب »
گفت « پارهای آرد ده، ای کدخدا »
گفت « پنداری که هست این آسیا ؟»
گفت « باری آب ده از مکرعه »
گفت « آخر نیست جو یا مشرعه »
هر چه او درخواست از نان یا سبوس
چربکی میگفت و میکردش فسوس
