

رباعیات
رباعی شمارهٔ ۹۸۹
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۸۹
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس
زانسان شدهام بی سر و سامان که مپرس
ای مرغ خیال سوی او کن گذری
وانگه ز منش بپرس چندان که مپرس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این رباعی از ناراحتی و پریشانی عاطفی خود سخن میگوید و بیان میکند که حال او به قدری نابسامان و آشفته است که هیچ کس نباید از او بپرسد. او به خیال و آرزوی وصال معشوق اشاره میکند و از مرغ خیال میخواهد که به سوی معشوق پرواز کند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که دربارهی او سوالاتی بپرسد، هرچند که حال او به حدی غمگین و پریشان است که نیازی به پرسش نمیبیند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
