مجموعه
آن دل که شد او قابل انوار خدا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیا
آن کس که ترا نقش کند او تنها
آن لعل سخن که جان دهد مرجان را
آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
آواز ترا طبع دل ما بادا
از آتش عشق در جهان گرمیها
از بادهٔ لعل، ناب شد گوهر ما
از خاک ندیده تیره ایامان را
از ذکر بسی نور فزاید مه را
افسوس که بیگاه شد و ما تنها
انجیرفروش را چه بهتر جانا
اول به هزار لطف بنواخت مرا
ای آنکه چو آفتاب فرد است بیا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
ای اشک روان بگو دلافزای مرا
ای باد سحر خبر بده مر ما را
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیها
ای خواجه به خواب درنبینی ما را
ای داده بنان گوهر ایمانی را
ای در سر زلف تو پریشانیها
ای دریا دل تو گوهر و مرجان را
ای دل بچه زهره خواستی یاری را
ای دوست به دوستی قرینیم ترا
صفحه ۱ از ۸۴