

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰۱
آه در آن شمع منور چه بود
کآتش زد در دل و دل را ربود
ای زده اندر دل من آتشی
سوختم ای دوست بیا زود زود
صورت دل صورت مخلوق نیست
کز رخ دل حسن خدا رو نمود
جز شکرش نیست مرا چارهای
جز لب او نیست مرا هیچ سود
یاد کن آن را که یکی صبحدم
این دلم از زلف تو بندی گشود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به توصیف عشق و شیدایی خود نسبت به معشوق میپردازد. او با اشاره به آتش دل و سوز عشقی که حس میکند، میگوید که تنها در محبت معشوق، آرامش مییابد و هیچ چیز جز شکرگزاری از زیبایی او برایش سودی ندارد. مولانا همچنین به ارتباط عمیق بین جان و دل و معشوق اشاره کرده و نشان میدهد که عشق او باعث شکوفایی و تلطیف روحش شده است. احساساتی چون شوق و شیدایی در کلام شاعر به وضوح مشهود است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
