

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۱
جان من و جان تو بستست به همدیگر
همرنگ شوم از تو گر خیر بود گر شر
ای دلبر شنگ من ای مایه رنگ من
ای شکر تنگ من از تنگ شکر خوشتر
ای ضربت تو محکم ای نکته تو مرهم
من گشته تمامی کم تا من تو شدم یک سر
همسایه ما بودی چون چهره تو بنمودی
تا خانه یکی کردی ای خوش قمر انور
یک حمله تو شاهانه بردار تو این خانه
تا جز تو فنا گردد کالله هو الاکبر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل دربارهٔ پیوند عمیق و ناگسستنی بین جان خود و محبوبش سخن میگوید و میخواهد که رنگ و هویت خویش را از او بگیرد، خواه در خیر و خواه در شر. او دلبرش را به عنوان منبع رنگ و شکر زندگیاش معرفی میکند و به قدرت و درمانگری او اشاره میکند. شاعر به این حقیقت اشاره دارد که عشق به محبوب تمام وجودش را در بر گرفته و او به تنهایی نمیخواهد، زیرا محبوبش را تمامی هستیاش میداند. همچنین، شاعر برای نشان دادن تغییر و تحول در خود، به مثالی از مس و طلا پرداخته و نشان میدهد که عشق به محبوبش او را تغییر داده و به حقیقتی والا تبدیل کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
