

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۳۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۸
به حسن تو نباشد یار دیگر
درآ ای ماه خوبان بار دیگر
مرا غیر تماشای جمالت
مبادا در دو عالم کار دیگر
بدزدیدی ز حسن تو یکی چیز
اگر بودی چو تو عیار دیگر
چو خورشید جمالت روی بنمود
ز هر ذره شنو اقرار دیگر
زهی دریا که آگندی ز گوهر
که هر قطره نمود انبار دیگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و حسن محبوبش میپردازد و میگوید که هیچ یاری به بزرگی و زیبایی او نیست. او عاشقانه از تماشای جمال محبوبش صحبت میکند و تأکید میکند که هیچ کار دیگری جز عشق او برایش مهم نیست. شاعر با استفاده از تشبیهات زیبا، مانند خورشید و دریا، به وصف تأثیرات زیبایی محبوبش میپردازد و در انتها با اشاره به درد و عشق مشترک خود و محبوبش، به این نکته میرسد که هیچکس نمیتواند ارزش و زیبایی واقعی محبو ب را درک کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
