

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۹
بگرد فتنه میگردی دگربار
لب بامست و مستی هوش میدار
کجا گردم دگر کو جای دیگر
که ما فی الدار غیر الله دیار
نگردد نقش جز بر کلک نقاش
بگرد نقطه گردد پای پرگار
چو تو باشی دل و جان کم نیاید
چو سر باشد بیاید نیز دستار
گرفتارست دل در قبضه حق
گرفته صعوه را بازی به منقار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای عاشقانه و روحانی خود میپردازد، جایی که در جستجوی معنای حقیقت و وصال معشوق است. او بر این نکته تأکید دارد که هیچ مکان دیگری جز در حضوری الهی نمیتواند آرامشبخش باشد و همه چیز به دست نقاشی در کائنات خلق میشود. شاعر به اوج عشق و وصال اشاره میکند و میگوید که در این حال، غم و اندیشه باید کنار بروند. در نهایت، شاعر از بیخبران میخواهد که برای درک حقیقت و دریافت الهام، سکوت کنند و به عشق واقعی بپردازند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
