

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۴
ای یار شگرف در همه کار
عیاره و عاشق تو عیار
تو روز قیامتی که از تو
زیر و زبرست شهر و بازار
من زاری عاشقان چه گویم
ای معشوقان ز عشق تو زار
در روز اجل چو من بمیرم
در گور مکن مرا نگهدار
ور میخواهی که زنده گردیم
ما را به نسیم وصل بسپار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و معشوقی اشاره میکند که در تمام کارها و حیات انسان تأثیرگذار است. او با ابراز دلتنگی و شوق، از معشوق میخواهد تا در روز قیامت او را فراموش نکند و اگر میخواهد زنده بماند، او را به نسیم وصل بسپارد. شاعر از سختیها و رنجهای عشق و راه گمراهی که در پی معشوق و عشق او باید متحمل شود، سخن میگوید و در نهایت روی به معشوق دارد و از او میخواهد که او را به یاد آورد و در زندگیاش حضور داشته باشد. احساس ناامیدی و نیاز به عشق در سراسر شعر موج میزند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
