

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
مرا حلوا هوس کردست حلوا
میفکن وعده حلوا به فردا
دل و جانم بدان حلواست پیوست
که صوفی را صفا آرد نه صفرا
زهی حلوای گرم و چرب و شیرین
که هر دم میرسد بویش ز بالا
دهانی بسته حلوا خور چو انجیر
ز دل خور هیچ دست و لب میالا
از آن دستست این حلوا از آن دست
بخور زان دست ای بیدست و بیپا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تمایل و اشتیاق خود برای نیکویی و شیرینیای میپردازد که در زندگی معنوی و ارتباط با خداوند نهفته است. او به حلوا که نمادی از لذت و صفا است، اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که این لذت واقعی تنها در پیوند با خداوند و اولیا به دست میآید. همچنین شاعر از عطر و بوی این شیرینی که از آسمان فرود میآید سخن میگوید و ارتباطش با نبی و معجزات مذهبی را به تصویر میکشد. در نهایت، او دعوت به ورود به این خوان نعمت الهی و حضور در آغوش محبت و رحمت خداوند دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
