

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۱
عرض لشکر میدهد مر عاشقان را عشق یار
زندگان آن جا پیاده کشتگان آن جا سوار
عارض رخسار او چون عارض لشکر شدست
زخم چشم و چشم زخم عاشقان را گوش دار
آفتابا شرم دار از روی او در ابر رو
ماه تابان از چنان رخ الحذار و الحذار
چون به لشکرگاه عشق آیی دو دیده وام کن
وانگهان از یک نظر آن وامها را میگزار
جز خمار باده جان چشم را تدبیر نیست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، مولانا به توصیف زیبایی و جذبه عشق میپردازد و عشق یار را به لشکری تشبیه میکند که عاشقان را به خود میخواند. او از قدرت و تأثیر چشم و نگاهم میگوید و اینکه عاشقان باید مراقب آسیبهای ناشی از عشق باشند. شاعر با اشاره به نور و زیبایی یار، به دیگر مخلوقات هم توصیه میکند که نسبت به زیبایی او شرمسار باشند. در نهایت، او به اهمیت شناخت و درک عمیق عشق اشاره میکند و از شمس تبریزی به عنوان نماینده عشق و جمال الهی یاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
