

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶۲
چون نبینم من جمالت صد جهان خود دیده گیر
چون حدیث تو نباشد سر سر بشنیده گیر
ای که در خوابت ندیده آدم و ذریتش
از کی پرسم وصف حسنت از همه پرسیده گیر
چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان
در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر
چون نبینم خشم و ناز شکرینت هر دمی
بر سر شاهان معنی مر مرا نازیده گیر
چونک ابر هجر تو ماه تو را پوشیده کرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: مولانا در این غزل به درد عشق و جدایی از معشوق میپردازد. او با اشاره به زیباییها و جمال محبوب، از مشکلات و رنجهای ناشی از دوری و هجران سخن میگوید. شاعر احساس میکند که همه چیز در بند آن عشق است و دنیا بیمعنا میشود. او از وضعیت خود و دیگر عاشقان سخن میگوید و اینکه در غیاب معشوق، هیچ چیز ارزشمند نیست. چیزهای دنیوی همچون تخت و ثروت نیز برایش معنایی ندارند. در نهایت، مولانا خود را در میان آتش عشق و نالههای دل غمگینش توصیف میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
