

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸۹
هین که آمد به سر کوی تو مجنون دگر
هین که آمد به تماشای تو دل خون دگر
عاشق روی تو را گنبد گردون نکشد
مگرش جای دهی بر سر گردون دگر
عاشق تو نخورد حیله و افسون کسی
تو بخوان و تو بدم بر دلش افسون دگر
عشق روی تو به شش سوی جهان دام دلست
که ندیدند چنان رخ رخ گلگون دگر
رحمتی کن تو بر آن مرغ که در دام افتاد
که ندارد چو تو شاهنشه بیچون دگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شیدایی اشاره دارد و از مجنون جدیدی که در کوی محبوبش آمده سخن میگوید. او تأکید میکند که هیچ عاشقی به اندازهٔ این دلباخته نمیتواند تحت تأثیر زیبایی محبوبش قرار گیرد و برای رسیدن به او باید جایی در دل محبوب بیابد. شاعر همچنین از حال عاشقی میگوید که گرفتار افسون عشق شده و در دوری محبوب ناله میزند. او در پایان با استفاده از استعاره، اشکهایش را به اطلس تشبیه میکند و میگوید چارهای جز تحمل این وضعیت ندارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
