

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۹۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۰
صنما این چه گمانست فرودست حقیر
تا بدین حد مکن و جان مرا خوار مگیر
کوه را که کند اندر نظر مرد قضا
کاه را کوه کند ذاک علی الله یسیر
خنک آن چشم که گوهر ز خسی بشناسد
خنک آن قافلهای که بودش دوست خفیر
حاکمی هر چه تو نامم بنهی خشنودم
جان پاک تو که جان از تو شکورست و شکیر
ماه را گر تو حبش نام نهی سجده کند
سرو را چنبر خوانی نکند هیچ نفیر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به گفتگو با معشوق میپردازد و از او میخواهد که او را خوار نگرداند. او با اشاره به قدرت قضا و تقدیر، میگوید که حتی اگر کوه را در نظر قضا کوچک نمایند، کاه نیز میتواند بزرگ به نظر برسد. شاعر آرزو میکند که چشمبینایی داشته باشد که در میان خس، گوهر را بشناسد و به دوست خوب و وفادار دست یابد. مولانا تاکید میکند که دشنام محب بهتر از هر ستایش دیگری است و غیر از محبت، دیگران را فقیر میداند. در ادامه، از دردهای دنیوی سخن میگوید و سرانجام، از بیخبری برخی از مردم نسبت به حقیقت سخن به میان میآورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
