

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۹۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵
داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بیساجد سجودی خوش بیار
آه بیساجد سجودی چون بود
گفت بیچون باشد و بیخارخار
گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دستیاری نگاری، به جستجوی حقیقت و رهایی از غبار دنیوی میپردازد. او با سوختن جاروبی که نماد دنیای مادی است، به تلاش برای پاکسازی خود از آتش و تلفات آن اشاره میکند. در این مسیر، شاعر به سجود و تعهدی در برابر مولا میرسد و درک میکند که سجود واقعی در بیسجدی و خلوص نیت است. او خود را چراغی میبیند که از سرش شعلههایی زبانه میکشند، و مانند شمعی که نورش را در تاریکی میدهد، به تجلیات الهی اشاره دارد. در نهایت، با یادآوری شمس تبریزی، شاعر به مستی و خمار عشق دست مییابد و داستان ادامه دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
