

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۰۰
بس که میانگیخت آن مه شور و شر
بس که میکرد او جهان زیر و زبر
مر زبان را طاقت شرحش نماند
خیره گشته همچنین میکرد سر
ای بسا سر همچنین جنبان شده
با دهان خشک و با چشمان تر
در دو چشمش بین خیال یار ما
رقص رقصان در سواد آن بصر
من به سر گویم حدیثش بعد از این
من زبان بستم ز گفتن ای پسر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و شور و شوق ناشی از آن اشاره دارد که توان توصیفش را ندارد. او به زیبایی معشوق و تأثیرات روحیی که بر او میگذارد، پرداخته و به حالتی از بیقراری و شگفتی در برابر عشق میرسد. با وجود نبود کلمات کافی برای بیان احساساتش، شاعر به قدرت عشق و زیبایی معشوق اعتراف میکند و حتی توبه از سخن میکند، چرا که عشق کلام نمیپذیرد. در نهایت، او با مقایسهای از داوود و مرغان به اعتلای روحی و معنوی ناشی از عشق اشاره میکند و از خدا میخواهد که او را از این حالت بیرون نراند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
