

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱
برای تو فدا کردیم جانها
کشیده بهر تو زخم زبانها
شنیده طعنههای همچو آتش
رسیده تیر کاری زان کمانها
اگر دل را برون آریم پیشت
ببخشایی بر آن پرخون نشانها
اگر دشمن تو را از من بدی گفت
مها دشمن چه گوید جز چنانها
بیا ای آفتاب جمله خوبان
که در لطف تو خندد لعل کانها
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و فداکاری خود برای معشوق سخن میگوید و اشاره میکند که جانها و احساسات خود را برای او قربانی کردهاند. او از زخم زبانها و طعنههای دیگران سخن میگوید که همچون آتش سوزانندهاند و میافزاید که دلش به خاطر محبتش به معشوق آشفته و پرخون است. شاعر از معشوق میخواهد تا به خاطر خطاهای دیگران بخشایش کند و به او بنگرد. در نهایت، او تأکید میکند که زندگی بدون وجود معشوق برای او هیچ سودی ندارد و گمانهای بد دیگران نسبت به عشقش نسبت به معشوق، ناامیدکننده و سمی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
