

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱۸
میر شکار من که مرا کردهای شکار
بیتو نه عیش دارم و نه خواب و نه قرار
دلدار من توی سر بازار من توی
این جمله جور بر من مسکین روا مدار
ای آنک یار نیست تو را در جهان عشق
من در جهان فکنده که ای یار یار یار
درده از آن شراب که اول بدادهای
زان چشمهای مست تو بشکن مرا خمار
از آسمان فرست شرابی کز آن شراب
اندر زمین نماند یک عقل هوشیار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر با زبان حال، از عشق و وابستگی به محبوب سخن میگوید و بهطور نشانهای از حالت افسردگی و اضطراب خود بهخاطر دوری او مینالد. او به محبوبش میگوید که بیاو نه آرامش دارد و نه لذتی از زندگی. با اشاره به تأثیر شراب عشق، شاعر خواهان نظر محبتآمیز محبوب است که میتواند تمام مشکلات و دردهایش را حل کند. در نهایت، او به یادآوری قدرت نگاه محبوب و اثر عمیق آن بر زندگیاش میپردازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
