

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۲۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۳
پرده خوش آن بود کز پس آن پرده دار
با رخ چون آفتاب سایه نماید نگار
آید خورشیدوار ذره شود بیقرار
کان رخ همچون بهار از پس پرده مدار
خیز که این روز ماست روز دلفروز ماست
از جهت سوز ماست عشق چنین پرشرار
خیز که رستیم ما بند شکستیم ما
خیز که مستیم ما تا به ابد بیخمار
خیز که جان آمدست جان و جهان آمده است
دست زنان آمدست ای دل دستی برآر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و میگوید که او همچون خورشید و بهار است که از پس پرده ظاهر میشود. او فراخوانی میدهد تا از بندهای زندگی رها شویم و به خوشیها و عشق پرشور روی آوریم. او بر این باور است که زمان نجات و رهایی از سختیها فرا رسیده و عشق حقیقی میتواند ما را به آرامش و حیات جدیدی برساند. همچنین به کنشهای عاشقانه و چالشهای درون زندگی اشاره میکند و میگوید که جنگ و درگیریها در زندگی طبیعی است، اما عشق باید راستکردارانه و بدون کینه باشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
