

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۵
چون سر کس نیستت فتنه مکن دل مبر
چونک ببردی دلی باز مرانش ز در
چشم تو چون رهزند ره زده را ره نما
زلفت اگر سر کشد عشوه هندو مخر
عشق بود گلستان پرورش از وی ستان
از شجره فقر شد باغ درون پرثمر
جمله ثمر ز آفتاب پخته و شیرین شود
خواب و خورم را ببر تا برسم نزد خور
طبع جهان کهنه دان عاشق او کهنه دوز
تازه و ترست عشق طالب او تازه تر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر درباره عشق و رابطههای عاطفی است. در این غزل، شاعر به مسایلی چون فتنه و وسوسههای دل پرداخته و تأکید میکند که نباید دل را از کسی دور کرد. عشق را به گلستانی تشبیه کرده که پرورش گرفته و ثمراتی شیرین به بار میآورد. شاعر به اهمیت تازه و زنده بودن عشق اشاره میکند و میگوید که دل انسان از آتش عشق سرشته شده و این عشق است که انسان را از قهری و بیخبری نجات میدهد. در نهایت، او به صفای دل و جوهر واقعی انسان اشاره میکند که از آتش عشق برخاسته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
