

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۳۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۷
شدهست نور محمد هزار شاخ هزار
گرفته هر دو جهان از کنار تا به کنار
اگر حجاب بدرد محمد از یک شاخ
هزار راهب و قسیس بردرد زنار
تو را اگر سر ِکارست، روزگار مَبَر
شکار شو نفسی و دمی بگیر شکار
تو را سعادت بادا که ما ز دست شدیم
ز دست رفتن این بار نیست چون هر بار
پریر یار مرا گفت کاین جهان بلاست
بگفتمش که ولیکن نه چون تو بیزنهار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر از نور و عظمت پیامبر محمد سخن میگوید و برتری او را در دنیا توصیف میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که در حالی که انسانها در دعا و طلب خداوند هستند، باید در زندگی خود از دنیای مادّی فاصله بگیرند و به جستجوی معنای عمیقتری بپردازند. همچنین، شاعر به عاشق و معشوق خود میگوید که این دنیا دارای مشکلات و بلاهاست، اما در عین حال، فضیلت عشق و همراهی با معشوق را ارج مینهد. آخرین بخش شعر به نیاز انسانها به نور و هدایت شمس تبریز اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که وجود این شخصیت در زندگی مردم ضروری است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
