

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴۵
به من نگر که منم مونس تو اندر گور
در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
سلام من شنوی در لحد خبر شودت
که هیچ وقت نبودی ز چشم من مستور
منم چو عقل و خرد در درون پرده تو
به وقت لذت و شادی به گاه رنج و فتور
شب غریب چو آواز آشنا شنوی
رهی ز ضربت مار و جهی ز وحشت مور
خمار عشق درآرد به گور تو تحفه
شراب و شاهد و شمع و کباب و نقل و بخور
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال و هوای پند و اندرز میپردازد و به مخاطب میگوید که در زندگیاش همیشه باید به یاد عشق و حقیقت باشد. او به انسان هشدار میدهد که در لحظهی وداع با دنیا و ورود به قبر، عشق و آگاهی از حقیقت باقی میماند. در این لحظات، روح او به آدمی لذت میبخشد و دنیا را با زیباییهایش زینت میدهد. شاعر بر اهمیت نگرش به درون و شناخت حقیقت تاکید میکند و اصرار دارد که دنیا را با چشم عشق و معرفت بنگرند. در نهایت، از باور به ظواهر انسانی فراتر رفته و به عمیقترین معانی روح و عشق پرداخته میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
