

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۸۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۵
چنان مستم چنان مستم من امروز
که از چنبر برون جستم من امروز
چنان چیزی که در خاطر نیابد
چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم
به صورت گر در این پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم ای عقل
برون رو کز تو وارستم من امروز
بشوی ای عقل دست خویش از من
که در مجنون بپیوستم من امروز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل حالتی از مستی و عشق را توصیف میکند که او را از قید و بندهای عقل و دنیای مادی رها کرده است. او به معشوق خود میرسد و با تجربهای فراموشنشدنی به آسمان عشق سفر میکند و خود را در این حالت غرق کرده است. از عشق خود به معشوق، از خویشتن جدا میشود و عقل را کنار میگذارد. او به نوعی در یک سفر روحانی و وجدانی به سر میبرد که او را به حقیقت و زیباییهای عمیق زندگی نزدیکتر میکند. در این مسیر، همیشه در پی معشوق است و عشق او را به حالتی سرشار از نشاط و شوق سوق میدهد. در نهایت، او اشاره میکند که به جایی رسیده است که خود را در ذیل آن شخصیت الهی و محبوبش مییابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
