

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۸۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۶
چنان مستم چنان مستم من امروز
که پیروزه نمیدانم ز پیروز
به هر ره راهبر هشیار باید
در این ره نیست جز مجنون قلاوز
اگر زندهست آن مجنون بیا گو
ز من مجنونی نادر بیاموز
اگر خواهی که تو دیوانه گردی
مثال نقش من بر جامه بردوز
خلیل آن روز با آتش همیگفت
اگر مویی ز من باقیست درسوز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حالتی مستی و شیدایی صحبت میکند که او را از واقعیتها دور کرده است. او به دنبال راهبری هشیار است، اما معتقد است که در این مسیر تنها مجنون با تمام وجود میتواند او را یاری کند. شاعر از مجنون میخواهد که بیاید و به او بیاموزد، زیرا میخواهد که دیگران نیز به عشق و دیوانگی او دست پیدا کنند. در ادامه، او به دلایل محبت و محبت پروردگار اشاره میکند و از دوگانههای بهشت و دوزخ سخن میگوید که بندهگان خدا را از غیر محفوظ میدارند. شاعر در نهایت به خصال شمس تبریز اشاره میکند و تأکید میکند که بهتر است این گنج نهان، پنهان باقی بماند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
