

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۹۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲
برخیز و صبوح را برانگیز
جان بخش زمانه را و مستیز
آمیخته باش با حریفان
با آب شراب را میامیز
یاد تو شراب و یاد ما آب
ما چون سرخر تو همچو پالیز
ای غم اجلت در این قنینهست
گر مردنت آرزوست مگریز
مرگ نفس است در تجلی
مرگ جعلست در عبربیز
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوتی پرشور از ساقی میپردازد تا با شراب خوبی و شادی، حال و هوای مجلس را غنایی کند. او به یاد تو و یاد خویش از سرخی شراب و آب سخن میگوید و بر اهمیت زندگی و غفلت از مرگ تاکید دارد. شاعر مرگ را به عنوان یک نوع تنگنای روحی میبیند و از ساقی میخواهد که همچون سروی پایدار، با جذبه و طراوت وارد مجلس شود. در پایان، او به جمع دوستان میگوید که شایسته است در این لحظات شادی و نشاط با جسارت و دلی شجاع حاضر شوند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
