

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵
سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس
گرچه ملول گشتهای کم نزنی ز هیچ کس
چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش
ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس
گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت
همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود
ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان
مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: تکلم دربارهٔ خستگی و دلزدگی از دنیای مادی است، و مولانا به نداشتن همدمی اشاره میکند که در درد و رنج مشترک باشند. او به این نکته میپردازد که در دوستی و همفکری باید از هیچ کس دریغ نکرد و درعین حال به بیفایده بودن فراق تأکید میکند. در ادامه، به تجربهٔ عشق و نوشیدن شراب و اهمیت می و دوستانه بودن آن اشاره دارد. او با توصیف عشق به عنوان طبیب و نیاز به تقویت دل از طریق دوستی، ضرورت انتخاب درست را در پیوندها یادآور میشود. در نهایت، بر اهمیت آب حیات و نادر بودن آن تأکید دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
