

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶
سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس
زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس
روی ویست گلستان مار بود در او نهان
جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
کان زمردی مها دیده مار برکنی
ماه دوهفتهای شها غم نخوریم از غلس
بیتو جهان چه فن زند بیتو چگونه تن زند
جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس
نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و او را به مثابهٔ منبع تمام نور و حیات میداند. او با تشبیهات مختلف، از جمله گلستان و سبزه، جلوههای زیبایی معشوق را به تصویر میکشد. شاعر از عشق و وابستگی عمیق خود به معشوق سخن میگوید و به این نکته اشاره میکند که بدون وجود او، جهان بیمعناست. در انتها، او از دلش میخواهد که از ترس و تصورهای نادرست دست بکشد و به حقیقت عشق واقعی روی بیاورد، زیرا در این عشق، راز زندگی و معنا نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
