

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱
ای روترش به پیشم بد گفتهای مرا پس
مردار بوی دارد دایم دهان کرکس
آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت
پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس
ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک میخور
هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس
بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان
بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس
این روی آینهست این یوسف در او بتابد
بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نکوهش بدگویی و حسد میپردازد و از اثرات منفی این رفتارها سخن میگوید. او با اشاره به اینکه یک بدگویی میتواند انسان را خبیث و آلوده کند، تاکید دارد که اگر کسی در دل بدباشد، این حال او در ظاهرش نیز نمایان میشود. شاعر همچنین به مقایسه افراد خوب و بد میپردازد و میگوید که حسن ظن نسبت به دیگران میتواند انسان را از پلیدیها دور کند. در نهایت، او با بیان عواقب حسد و دشمنی، بهتر بودن انسانها را در نیکی و حسن نیت میداند و به خطرات زندگی در سایهی کینه و عداوت اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
