

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۱۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲
دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس
چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس
جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان
وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس
سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم
نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت
حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او
جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از حال و هوای عاشقانه و دردهای دل عاشقان میگوید. او از غم و عشق سخن میگوید و به تأثیر عواطف بر جان مؤمنان اشاره میکند. شاعر تأکید میکند که در دنیای عشق، پرسشها جز به عشق و احوال عاشق نمیانجامد و جزئیات غیرعاشقانه بیمعناست. همچنین، او به ویژگیهای انسانهای عاشق و تب و تاب دلهایشان میپردازد و میخواهد تا از عشق و شوق صحبت کنند، نه از چیزهای غیرمربوط. در نهایت، به پیوند بین عشق و شکر و دعوت به ارتباط با شمس حق اشاره میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
