

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۲۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰
دام دگر نهادهام تا که مگر بگیرمش
آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش
آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش
گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش
دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر
باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش
راه برم به سوی او شب به چراغ روی او
چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده
تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شیدایی و علاقهاش به معشوق میپردازد و به تلاش برای به دست آوردن او اشاره میکند. او از دلبستگی و آتش عشق میگوید و به ناتوانی خود در کنترل این حس اشاره دارد. با وجود چالشها و دردهایی که عشق به او میآورد، او همچنان در جستجوی معشوق است و میکوشد تا به او برسد. شاعر به جوهر عشق و فانی بودن خود در راه محبوب میبالد و از زیباییهای عشق سخن میگوید. در نهایت، او به دنبال وصال و آرامش در کنار معشوق است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
