

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۲۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲
چه دارد در دل آن خواجه که میتابد ز رخسارش
چه خوردست او که میپیچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا
چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش
به کار خویش میرفتم به درویشی خود ناگه
مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم
دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش
بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف جذابیت و اسرار شخصیتی مرموز و دلربا میپردازد که به نام "خواجه" شناخته میشود. او از زیباییهای چهره و دلربایی این خواجه حیرتزده است و خود را در جاذبههای او میبیند. شاعر در وصف حال و هوای خود به عشق و مستی اشاره میکند و بیان میکند که چگونه دل و دیدهاش را به خواجه داده و در دام زیباییاش اسیر شده است. او بر این باور است که زیبایی و قدرت جذابیت این خواجه فراتر از هرچیز دیگر است و نشانهای از تقدیر الهی دارد. در نهایت، شاعر تأکید میکند که خواجهای چون او نمیتواند در جهان یافت شود، چرا که حقیقتاً بندگی او نشاندهندهٔ عظمت عشق و عرفان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
