

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۲۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۴
پریشان باد پیوسته دل از زلف پریشانش
وگر برناورم فردا سر خویش از گریبانش
الا ای شحنه خوبی ز لعل تو بسی گوهر
بدزدیدست جان من برنجانش برنجانش
گر ایمان آورد جانی به غیر کافر زلفت
بزن از آتش شوقت تو اندر کفر و ایمانش
پریشان باد زلف او که تا پنهان شود رویش
که تا تنها مرا باشد پریشانی ز پنهانش
منم در عشق بیبرگی که اندر باغ عشق او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از پریشانی و جذبهای که زلف محبوبش بر دل او دارد، سخن میگوید. او به زیباییهای محبوب خود اشاره میکند و از عذاب عشق و درگیریهای درونیش مینالد. این عشق چنان قوی است که او را به کفر و ایمان میکشاند و در پی آن است تا احوال خود را بر یار بگوید، اما از خطرات ناشی از زلف محبوب هم هراسان است. شعر از حالات عاشقانه و اضطرابهای ناشی از عشق بیانگر است و نشاندهندهٔ وابستگی عمیق شاعر به محبوبش میباشد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
