

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳۹
ای خواجه تو عاقلانه میباش
چون بیخبری ز شور اوباش
آن چهره که رشک فخر فقرست
با ناخن زشت خویش مخراش
آن بت به خیال درنگنجد
بتها به خیال خانه متراش
جمله بت و بت پرست چون اوست
غیر کل و جمله چیست جز لاش
نی فهم کنند خلق این را
نی دستوری که دم زنم فاش
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به نقد جامعه و افراد نادان میپردازد که به ظاهر خود میبالند و از حقیقت غافلاند. او به این نکته اشاره میکند که زیباییهای ظاهری و بتپرستی هیچگونه ارزشی ندارند و حقیقتاً انسانها از درک عمیق زندگی و سرنوشت خود ناتوانند. همچنین، شاعر به مقوله قضا و قدر اشاره میکند و میگوید که عشق و زندگی متکی بر دست تقدیر است. در نهایت، او بر این باور است که افرادی که به حقیقتی عمیق دست نمییابند، درکی از زندگی واقعی ندارند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
