

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۲۵۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۴
من توام تو منی ای دوست مرو از بر خویش
خویش را غیر مینگار و مران از در خویش
سر و پا گم مکن از فتنهٔ بیپایانت
تا چو حیران بزنم پای جفا بر سر خویش
آن که چون سایه ز شخص تو جدا نیست منم
مکش ای دوست تو بر سایهٔ خود خنجر خویش
ای درختی که به هر سوت هزاران سایهست
سایهها را بنواز و مبُر از گوهر خویش
سایهها را همه پنهان کن و فانی در نور
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به پیوند عمیق و متقابل میان خود و دوستش میپردازد و از او میخواهد که او را ترک نکند. او به حساسیت وضعیت خود اشاره میکند و تأکید میکند که نباید به خود یا سایهاش آسیبی بزند. شاعر از دوستش میخواهد که سایهها را تحمل کند و نور وجود خودش را بروز دهد تا در دل او دچار تردید نشود. در پایان، به شخصیت عقل اشاره میکند و بیان میکند که تاج عقل نیازمند گوهر نویی است که باید از وجود دوستش به دست آید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
